تبليغاتX
♥♥♥ زيباترين داستان هاي احساسي و عاشقانه ♥♥♥ زیباترین داستان هاي احساسي و عاشقانه


زیباترین داستان هاي احساسي و عاشقانه





درد و دل


آثار بجا مانده از يك عاشق


نويسنده


خواندني هاي جالب


فال عشق


دوستان


داستان هاي احساسي


بنر دوستان


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :


نظر سنجي


كد جاوا :

ترس- نابودگر عشق

ترس-نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،

در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
-
ممنون
-
خواهش می کنم
...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،

یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
-
چیزی شده ؟

.....

ادامه داستان

 


نويسنده: مسافر تنها مورخ: جمعه سی ام مرداد 1388 در ساعت: 15:29
|+|

درد عاشقی

درد عاشقی

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار

...

ادامه داستان


نويسنده: مسافر تنها مورخ: شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 در ساعت: 14:58
|+|

هیچکس

باز هم يك داستان كوتاه و جذاب
هيچكس
داستانی از يك دلباخته ، يك عاشق
عاشقی كه هيچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نكرد


هيچكس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .

...

ادامه داستان در ادامه مطلب


 


نويسنده: مسافر تنها مورخ: دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 در ساعت: 7:57
|+|

عشق واقعی

عشق واقعی

 چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .

...

ادامه داستان در ادامه مطلب


نويسنده: مسافر تنها مورخ: دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 در ساعت: 22:24
|+|

مرد بی جان -احساسی-کوتاه-عاشقانه

مرد بی جان

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ، ...

ادامه داستان در ادامه مطلب


نويسنده: مسافر تنها مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 14:56
|+|

داستان یک وبلاگ نویس-کاملا واقعی

این داستان کوتاه درباره یک وبلاگ نویس است که دست سرنوشت
این وبلاگ نویس را با یک دختر زمینی آشنا میکند

پیشنهاد میکنم حتما این داستان را بخوانید

آخیش ، همه چیز فعلا تموم شد ، دیگه تنهای تنها شدم ، دیگه وقتی غصه میخورم کسی نیست که ناراحت بشه و غصه بخوره ، چرا همه به من طور دیگه ای نگاه میکنند ، حتی درختهای بلند این خیابان که به خیابان انقلاب ختم میشه ، چرا بهش گفتم اونطرفی بره ! ، میتونست از همینجا هم بیاد ، بگذار عقب رو نگاهی کنم ، هنوز سر جاش ایستاده بود و نگاهم میکرد ، چی بهم گفت ، گفت برو دنبالش ، محمد رضا کجا رفت ، ولش کن ، بگذار بره ، دیگه هیچکس و نمیخوام ، اونم رفت که رفت ، اصلا امشب خونه هم نمیرم ، میرم توی پارک میخوابم ....

ادامه داستان در ادامه مطلب


 


نويسنده: مسافر تنها مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 14:44
|+|

منو حمید

یه داستان خیلی خوشکل گذاشتم . حتما بخونید . داستان زندگی یه زن و شوهره . باحاله .

نظر یادتون نره . ما رو هم فراموش نکنید :

 منو حمید

 

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

ادامه داستانو در ادامه مطلب بخوانید


نويسنده: مسافر تنها مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 13:33
|+|

قالبم قشنگه ؟؟؟

بازم سلام

امشب نشستمو تا این موقع این قالبو ساختم

منم حالی دارما

اگه میشه نظرتونو در مورد این قالب بگین

زیاد سخت نگیرین آخه اولین قالبیه که ساختم


نويسنده: مسافر تنها مورخ: چهارشنبه هفتم مرداد 1388 در ساعت: 2:4
|+|

مهر مادری

 

مهر مادری

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!

فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!

....

ادامه داستان در ادامه مطلب



نويسنده: مسافر تنها مورخ: سه شنبه ششم مرداد 1388 در ساعت: 14:52
|+|

یه بخشش کوچولو

سلام دوستای گلم

امید وارم خوب باشین

بلخره بعر از چند ماه از دست این کنکوره راحت شدمو ...

میتونم واسه آپ کردن وبلاگ وقت بزارم

قابل توجه...بعضیا     


نويسنده: مسافر تنها مورخ: سه شنبه ششم مرداد 1388 در ساعت: 12:55
|+|


www.bahar-20.com 



♥♥♥ اميدوارم لحظات سرشار از عشق را در اين كلبه سپري كرده باشيد ♥♥♥