تبليغاتX
کلبه ی عاشقان،داستان هاي عاشقانه






درد و دلم


آثار بجا مانده از يك عاشق


كلبه ي تنهايي هاي :


دوستان عاشق


موضوعات كلبه :


آمار كلبه :

طراح قالب:


لوگوي دوستان گل


ساير امكانات كلبه:



شکلات تلخ

 

اینو حتما تا آخر بخون آخه خیلی قشنگه و احساسی

شکلات تلخ

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر

-
سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید

قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا

چکید روی گونه اش

-
ماماااا..نم .. ما..مااا نم
....
صدایش می لرزید

-
ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید

هق هق , گریه می کرد

آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
-
ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟

این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو
,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام

-
من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو
...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست

حسودی می کردم به دخترک
-
تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟

آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد

احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد

دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود

-
آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد
,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم

پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
-
گریه نکن دیگه , خب ؟
-
خب ...
زیبا بود
,
چشمانش درشت و سیاه

با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده

گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
-
اسمت چیه دخترکم ؟

-
سارا
-
به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی

او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود

او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش
,
و من , نه بغضم را شکسته بودم
,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد

و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی
...
باید تحمل می کردم
,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد

و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان

باید صبر می کردم

-
خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
-
هم .. هم .. همینجا
..
نگاه کردم به دور و بر

به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت

همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند

بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را

-
نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟

دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم

حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
-
ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد

یک لبخند کوچک و زیر پوستی
,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده

قدم زدیم باهم

قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست

آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود
,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش
,
-
آدرس خونه تونو نداری ؟

لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
-
یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
-
چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم

و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند

سارا با تعجب نگاهم می کرد
-
بلدی خونه مونو ؟

دستی کشیدم به سرش
-
راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد

بیشتر خودش را بمن چسبانید

یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت

کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم

کاش میشد من و ..
دستم را کشید

-
جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
-
ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
-
ای شیطون , ... ازینا ؟

-
اوهوم ...
-
منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟

خندید ,
-
خب , ازون قرمزاشا
...
-
چشم

...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم

سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
-
تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم

لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
-
خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟

-
آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم

به همین سادگی

سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد

و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم

چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر

و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
-
ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش

سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود

نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
-
ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
-
آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام

-
خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
-
تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی
...
هر سه خندیدیم

خنده من تلخ

خنده سارا شیرین
-
به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش نمی کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
-
می خوام بوست کنم

خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
-
تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم

نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
-
نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
-
نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست

-
پیداش کنیا
-
خب

....
سارا دست مادرش را گرفت

-
خدافظ
-
آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
-
خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
-
چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند

سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد

داد زد
-
خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه

کوچه ای که بعدش پسکوچه بود

یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
-
سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش

-
سارااااااااا

نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم

گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

احساسه قشنگه شما یعد از خوندن این داستان چی بود ؟

 


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: دوشنبه پانزدهم مهر 1387 در ساعت: 19:35
|+|



داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت

داستان زيبای خنده تلخ سرنوشت

 


نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
-
سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
-
میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
-
باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
-
وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
-
آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
-
ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
-
هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
-
دنیا ... نبینم اشکاتو .
-
یعنی خوشحالم نباشم ؟
-
چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
-
راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
-
آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
-
خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
-
چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
-
با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
-
دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
-
دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
-
دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
-
منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
-
تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
-
من .. من ....
-
تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
-
من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟

نشستم کنارش
-
به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
-
بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
-
نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
-
بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....

نمی دونم ...

هیچی یادم نیست...

تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
-
من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
-
من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
-
خفه شو ...

صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
-
اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
-
تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
-
من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
-
تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه

احساس شما بعد از خوندن اين داستان ؟؟؟

 

 


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: یکشنبه چهاردهم مهر 1387 در ساعت: 0:36
|+|



عیدتان مبارک

 
 
عیدتون مبارک دوستای گلم

نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: چهارشنبه دهم مهر 1387 در ساعت: 2:8
|+|



شمع فرشته

شمع فرشته

سلام امشب یه داستان قشنگ رو تو وبلاگ

آپ کردم

خیلی قشنگه حتما بخونش

اگه خوشت اومد بگو که بازم از این داستان ها بزارم

ممنون

شمع فرشته

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
دخترک به بیماری سختی مبتلا شد
 پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
 از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
 هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
 گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.
نظر شما در مورد این داستان چی بود؟؟


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: چهارشنبه دهم مهر 1387 در ساعت: 1:57
|+|



معنی عشق...

سلام دوستان گلم

اينبار به درخواست يكي از دوستان كه معني عشق رو پرسيده بودن

اين مطالب رو تو وبلاگ آپ كردم

*معني عشق*

عشق واقعي

 

من علیهم که خدا قبـله نما ساخت مرا

جز خدا و نبی و فاطـمه شناخــت مرا

من که یکباره در از قلعه خیبر کــندم

داغ زهرا به خدا از نفس انداخت مرا

 

عشق يعني

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب

عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعـــــــني عالمي راز و نياز

 

 

عشق يعنــــــي پر زدن تا آســـــــمان
عشـــــق يعني وســعتي بيش از جهان

عشق يعني لاله اي در دشــــــــت باز
عشق يعني صحبـــــــت و راز و نياز

عشق يعنــــــــي رفتـــــــــن بي انتها
باور زيبايـــــــــــي پروانــــــــــه ها

عشــق يعني دوري از هرچه رياست
كه نداني خانـــــــــــه تو در كجاست

عشق يعني نزد خورشـــــــــيد آمدن
بي اميد از بــــــــــــهر اميــــد آمدن

عشق يعـني من تـــــــو را باور كنم
قلب را بگســــــــــسته از ديگر كنم

عشق يعنــــــــي شستن چشــــمانمان
پاكي از هر نــام و ننـــگي ، جانمان
عشق يعني در عطــــش ها ســوختن
چشـــــــم بر باران پـــــاكي دوخــتن

عشق يعني جرعــه اي از جــام حق
عشق يعني بوســــــه اي بر كام حق

عشق يعـني شــــادي و شور و شرر
عشق يعنـــي سوخــــــتن تا پا و سر

عشق يعنــــي مســـــتي و ديوانـگي
با هــــــــمه اغيار او بيـــــــگانگي

عشق يعـني مرغـــــكي عاشق شدن
تا براي پر زدن لايــــــــــــق شدن

عشق يعنـي قايـــقي خـــــود ساختن
عشق يـــعـني دل به دريا بــــــاختن
عشق يعـنــــي رحــــــــمت لايـنتهي
لقمه بسپردن به دســــــــــت روبهي

عشق يعني دســـــــــتي از سوي خدا
دست او گـــــير از سيـــاهي شو جدا


عشق يعني نغمــــه اي پر رمز و راز
چشـمه اي روي زميــــن ليك از فراز

عشق يعـــــني رســــتن از زندان تن
عشق يعــــني رد شــــدن از شهر من

در كشاكــــــــش بيــــن بودن يا نبود
عشق يــــعني علــــــتي بــــهر وجود

عشق يعنــــــي واژه ي بـــــي واژگي
اندريـــــن وامانــــــــدگي ها ، تازگي

عشق يعني جـــــــــــــاودان راه جهان
عشـــــق يعني رمز رســــتن از زمان
عشق يعـــــني بي تصـــاحب يك نفس
كوشــــــشي بهر رهــــــــايي از قفس


عشـــــــق يعني حــيرت و سرگشتگي
در فراسوي زمــــــان گمـــــــگشتگي

عشق يــــــعني همقدم بـــــــــا روزگار
رويـــــشي با هر شـــــــــكوفه در بهار

عشق يعنــــــي راه بــــــي نام و نشان
عشق يعنــــــي حس بي وصف و بيان

 

 

خدایـــــــــــا

به هر که دوست میداری

بیاموز که

عشق از زندگی کردن بهتر است

وبه هر که دوست تر میداری بچشان که

*دوست داشتن از عشق برتر*

 

در پايان

سرسبز چون درخت بید مجنون باشید

سفید دل باشید چون آئینه

موفق و پیروز باشید چون عاشق


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 در ساعت: 14:42
|+|



نظر شما

 نظر شما در مورد قالب جدید وبلاگ ؟؟؟ 

 

 

 

ممنون 

  


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 در ساعت: 5:45
|+|



بی دکلمه

بي دكلمه

 

نمـــيـدونـــــم از كـــجـا شـروع كنم قصــه تلــخ ســـادگــي مــو

نـــمــيدونــــم چرا قســمت ميـكنـم روزاي خوب زنـدگـي مـــــو

چــــــــرا تـــــو اول قـــــــــــــصـــــــــه همه دوســم مي دارن

وسط قصــــــــــه ميشه ســـــــر به ســــر مــــــن مـــــــي زارن

تا مي خـــــــــواد قصه تمـــــــــوم شه همـــه تنهام مــــــي زارن

مـــــــــــي تونم مثل همه دو رتـــــــــــــگ باشم دل نبــــــــازم

مي تونم مثل همــــــــه يه عشـــــــــــــــــــــــــــق بادي بسازم

كه با يه نـــــــــــــــــيش زبـــــــون بتركــــــــــه و خراب بشه

تا بيان جـــــــــــمش كنن حبـــــاب دل ســــــــراب بشـــــــــه

ميتونم بازي كنـم با عشــــــــــــــــــــــق احســــــــــاس كسي

ميتونم درســـــــــــــــــــت كنم ترس دل و دل واپســـــــــــــي

ميتونــــــم دروغ بـــــــــــــــگم تا خودم و شــــــــــــيرين كنم

ميتونم پـــــــــــــــــشـت دلا قــايم بشـــــــــــــــــم كمين كنم

ولي با اين همــــــــــه حرفـا بــــــــــــــــــــاز منم مثــــــل اونا

يـــــــــــــــــه دروغ گــــــــــــو ميشـــــــم هميشـه ورد زبونم

يـــــه نـــــفر پيدا بشـــــــــه به مـــــــــــن بـــگه چيـــكار كنم

با چـــــــه تيـــري اونيرو كه دوســــش دارم شكـــــــــار كنــــم

مـــــــن بــــــايد از چــــــي بفهمــم چـــه كســي دوســــم داره ؟

تـــويـه دنـيـا اصـــــلا!!! عشــــــق واقـــــــعي وجــــــود داره ؟؟؟

 

 

 

تو نباشـــــــــــي چشــــــــــام برات گريـونه

دنيـــــا بدونــــــه تو بـــــــــرام زنـــــــــدنه

دســــــتات اگه دســــــــتام و تنــــــــها بزاره

شبــــو روزم لحـظــــــــــه اي آروم نــــــداره

تو كــــه بـــــــارون تو چشـــــــــام و مي بيني

لحظــه لحظـــــه هــــارو كنــــارم مي شــــيني

تو كه مثــــه بـــــــارون آرومم مــــــــــي كني

تــــو نباشـــــــي دل منــــــــو خــــون ميكني

جز تـــــو هيچ كســــــــي يو درد عاشـــقي يـو

قصه هــــــــاي منو خنـــــــــــده هاي منــــــو

لحظــــــــه هاي منـــــــــو گريـــــه هاي منــو

نـــــديـــــــــدهــــــو نشـــــــنيدهــــــــــو

وقتـــــــــي تو نيســــــــتي مــن ميشــــــــم

بينــه اين آدمـــــــــــا مثه يه قريبــــــــــه هو

تو هـــــــــم همـــــــــــه ها گم مــــــــيشم

دنـــــــبــــــــــال تـــو دنـــــــــــــــال تـــو

تو نباشــــــــــي چشام بــــــرات گريـــــــونه

دنـــــــــــيا بدونه تـــــو بـــــرام زنــــــــدونه

دستـــــــــات اگـــــه دستام و تنـــــــــها بزاره

شــــــــبو روزم لحــــــــــظه اي آروم نــــداره

تـــو كـــــــــه بارون تـو چشــــــام و مي بينــي

لحظـــــــه لحظـــــــه هارو كنـــــــارم مي شيني

تو كــــــــه مثه بــــــارون آرومــــم مــــي كني

تو نباشي دل مــــــــــــنو خـــــــون ميكنـــــي

     


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: دوشنبه هشتم مهر 1387 در ساعت: 0:4
|+|



نظر

 

 

       نظر     

 

 

 


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: یکشنبه هفتم مهر 1387 در ساعت: 1:56
|+|



بسه دیگه

حرفاي دلم رو بشنو

 

ســــــلام دوســــــتاي گلــــــم

شايد امروز يكي از بــــــــــــدترين روزاي زندگيم باشه

انقـــــــدر ناراحتم كه سنگينيه بغض رو گلوم مثل يه كوه ميمونه

شما تا حالا عاشــــق شدي ؟؟؟

اگه يه روز عاشق شدي و ميخواستي يه روز تنهاش بزاري هيچ وقت بهش محبت نكن

نزار بعد از رفتنت بهش لطمه اي بخوره كه تا آخره عمر عذابش بده

نه به خودت نگير منظورم خودم هستم نه تو...

اصلا دوست نداشتم اينجوري تموم شه

دوستان خيلي سخته كه آدم به عشقش نرسه

ولي لا اقل ميتوننه به يادش زنده باشه و زندگي كنه

زنـــــدگي سخته

كاش هيچ وقت به به اين دنياي بي رحم قدم نمي گزاشتم

تا ببينم چگونه ...

انقدر خسته ام كه انگار صد سال پياده راه آمدم

گويي اين اين جاده هاي سرد خاكي تمام شدني نيست

خسته ام آنقدر خسته ام كه حتي نام خود را هم فراموش كرده ام و هيچ يادم نيست كه براي اولين بار كدام گل را بوييده ام

من شكل سنجاقكي را كه در كوچه ي كودكي بوسيده ام از ياد برده ام

انگار صد سلسله كوه را روي شانه هاي نحيفم حمل كرده ام

امـــــــــا چــــــــــه فايـــــــده ؟؟؟

شاه عشق بودم و با كيش رخت مات شدم

من اينگونه نبودم

 

 

من اينگونه نبودم

من سرکش بودم من جوان بودم من عاشق بودم

همه جا را بر هم می زدم تا رام شدگان رم کنند. هر جا پا می گذاشتم،

نوای عشق را یادآوری می کردم و به خفتگان آن را می آموختم

آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی احساس می کردم پرواز می کنم

آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش موجها خدا را می دیدم

دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو شروع می کردند

پیرها مرا که می دیدند طراوت جوانی را مرور می کردند و

کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند

من اینگونه نبودم

عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند و معشوق را هر روز سلام می دادم

تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را آب می دادم تا قدری از طراوتشان را

به من هدیه کنند. پرندگان را غذا می دادم تا برایم دعا کنند

برایشان آواز می خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند

به کودکان می آموختم چگونه خداوند را فرا خوانند

و به دختران یاد می دادم چگونه لبخند بزنند

به مجنونان سودای عاشقی و به معشوقان ناز را می آموختم

من اینگونه نبودم

شبها فرشته ها برایم لالایی می گفتند و در خواب خدا مرا نوازش می کرد

حافظ نیتم را می دانست و با من حرف می زد . وقتی دلم می گرفت ابرها هم می گرفتند

و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها برایم می رقصیدند و

موجها پایکوبی می کردند

من اینگونه نبودم

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند . برایم دامی دوختند

تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم

در یکی از روزهای زمستان که خیلی شبیه بهار بود

نه سرد بود نه گرم ،نه زیبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ،

نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود

و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتیاط در دو دستم گرفتم

و با تبسمی کودکانه آن را به تو تقدیم کردم

تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و خندیدی

فهمیدم ، به سادگیم خندیدی!

و این همان دامی بود که روزگار برای رام کردنم اندیشیده بود

و من دیگر دلم را ندیدم

دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را چه کار کردی؟

لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پیدا کنم؟!

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات را تنگ کرده بود؟!

یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟

گم شده؟؟

می دانم هیچ کدام اینها نیست . تو آن را شکستی و

هر تکه اش را به دور دستی پرتاب کردی تا هیچ وقت آن را نیابم و دیوانه شوم

و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است

نه خروش موجی برایم زیباست

نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی....

حتی حافظ هم دیگر به من راست نمی گوید دیگر از آن تک سوار خبری نیست

چهره ام حوصله آینه را سر می برد و صدایم برای دیگران عادت شده

کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد و دامی و تو

اصلا نفهمیدم کی پیر شدم

 

به امــــــــــــــــــــــيد ديدار


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: پنجشنبه چهارم مهر 1387 در ساعت: 15:28
|+|



دلم گرفته

                                                      

 

 

دلم گرفته

سلام دوستان عزیز

نمیدونم چراامروز بی خودی خیلی دلم گرفت و این چند تا بیت شعر زیبا رو تو وبلاگم آپ کردم ..؟..؟؟؟

تقدیم به عزیزترین کسم

تنهایی

در سکوت تنهاییم فکرم در کوچه پس کوچه های خاطره گم شد .

به دنبال خاطرات تلخ و شیرین گذشته

خاطراتی که بدون آنکه مجالی دهد عشق را تحت تکلم خویش در آورده است .

در این سکوت مانده ام چه بگویم

بغض زبانم را چون بار گناهانم سنگین کرده و قدرت تکلم را از من ربوده است.

آری دوست عزیز: صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

آنان که در هر گوشه ای در این شهر خراب آباد پنهان شده اند تا با دشنه ای خونین به قلب ما بکوبند .

آری آنان دشمن انسانیت هستند.

آنان که نان میخورند و سفره را پاره پاره میکنند

نمک را میخورند و نمکدان را میشکنند .

آری آنان گرگانی هستند در آستین میش.

نمیدانم فانوس داغتان را بر ورق کدام ستاره بیاویزم .

نمیدانم شرح فراغتان را بر سر کدام کلام بنشانم که واژه هایم خسته اند

نمیدانم بر سر کدام کوچه ی بی سامانی نوحه غم بخوانم که واژه هایم خسته اند.

بر هر مژه آویختم از اشک چراغی تا گم نکند غم ره کاشانه ما را

من نیستم

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

آن لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه میخواهم که برخیزم ز جا

همچو ابری اشک ریزم های های

خورم آن روز که در صحنه شطرنج دلت

شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم.

 

خاطره

هیچ کسی نمیتونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حداقل به دلم یاد دادم که اگه شکست دست کسی رو که دلم رو شکسته نبره . زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم تو هم به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم

خوب دوستان عزیز از اینکه منت گذاشتین و کمی من رو با این داغ سوخته که همچون کنده ای آتش گرفته در دهلیز رود خانه ای است تحمل کردین خیلی ممنون .

ولی یادت باشه اگه یه روزی دل تنگ شدی یه خواستی تنهایی رو بچشی به یاد من هم باش که غیر از تو کس دیگه ای هم هست که تنها

و بالاخره اینکه :

 

سرنوشت نوشت...گر نوشت بد نوشت ...اما باور کن : سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت

                       

در تنهایی هاتان به یاد ما هم باشید . التماس دعا


نوشته شده با عشق توسط (حميد): مسافر تنها مورخ: چهارشنبه سوم مهر 1387 در ساعت: 19:6
|+|

*اميدوارم لحظات سرشار از عشق رو ذر اين كلبه تجربه كرده باشين*
Fall Hafezz & www.B-a-h-a-r-2-0.sub.iR & Ghaleb Weblog